3



توی آینه کمد قدیمی خونه مادر بزرگ چشم های سبز یا سیاه دخترک تبدیل میشه به کنجکاوی من واسه پیدا کردن فرق بین این ور آینه و اونور آینه،در کمد رو که باز می کنم توهماتش به سرعت تو دیوار محو می شن.بعد دست دختری رو که با چشم های سیاهش تو کمد نشسته می گیرم و بلند می کنم و بهش نیگا می کنم.دختری که روبروی کمد نشسته دستم رو می گیره و از جاش بلند می شه و با چشم های سبزش بهم نگاه می کنه.در کمد بسته می شه و دوباره به خلسه فرو میره.من از اونجا فرار می کنم به یه شهر کویری.دختره با چشم های سبز و نگاه تیزش دنبالم می یاد.برام خونه و ماشین ولوازم زندگی می گیره و خلاصه با هم ازدواج می کنیم.مادر بزرگم یه کمد قدیمی به ما کادو میده،که میزاریمش طبقه بالا تو تاریکترین انزوای خونه.شب ها صدای نفس های یه پیرزن تو خونه می پیچه.ماهم باهم میریم زیر پتو ...پتو رو هم محکم می کشیم رو سرمون.زنم داره دیوونه می شه.میگه شب ها من تو خواب مزخرف سرهم می کنم .میگه خسته شده با اینکه دوستم داره دیگه از دستم خسته شده.
یه شب از خواب بیدار شدم دیدم زنم کنارم نیست.کلی صداش کردم انگار خونه نبود.دوباره صدا بیشتر و بیشتر تو خونه می پیچید.دنبال صدا رفتم .طبقه بالا تو انباری ،جلوی کمد وایسادم.شیشه کمد رو کندم و انداختم از پنجره بیرون،کنجکاویم زده بود بالا.یعنی هنوز نگاهش سیاه بود؟یه لحظه خودم و گم کردم ،اومدم رو به دختری که تو کمد نشسته بود داد بزنم دوست داشتم،ولی کسی تو کمد نبود .رفتم دنبال زنم. هیچ جای خونه نبود.دیگه انگار به صدای مرموز خونم عادت کرده باشم ، شاید نمی شنیدمش.رفتم در خونه رو باز کردم دیدم وسط کویر هستم.اثری از شهر و خونه های اطراف نبود.هیچ آدمی ، مغازه ای...هیچی.زنم ماشین رو هم با خودش برده بود.یهو سنگینی یه دستو رو شونه م حس کردم، از ترس میخ کوب شدم .بعد اونیکی دست پیر و چروکیده ش اومد روبرم،چهار تا تیله ی درشت و خونی تو دستش بود، یهو جیق زد دوست دارم ومنم ازترس داد کشیدم.یه آینه از پنجره طبقه بالا می افته پایین ، در یه لحظه تصویر پیرمرد و پیرزنی که درحال جیق زدن
دندون هاشون میریزه زمین وبا کاسه چشم های سیاه و خالی دارن از خونه فرار می کنن تیکه تیکه می شه




* BLAXAK ?